www.IRANTAMADON.com

 

 

 

 

عطّار نیشابوری

 

 

دوران كودکی

 

سالها از پي هم ميدويدند ,به كنار هم مي نشستند وجاي خود را به سال جديد مي دادند, در همان گيرو دار كه گردش چرخ,سال 540 را ازپرده غيب بيرون مي كشيد وبر صفحه تاريخ جاي مي داد,خداوند به ابي بكر ابراهيم,پسري كرامت فرمود. کنیه او را ابوطالب نیز نوشته اند .وی در شهر شادیاخ ولادت یافت . چنانکه می دانیم پس از حمله غزان به سال 548 , شهر نیشابور ویران شد و چندی بعد شادیاخ که در جانب راست نیشابور واقع بود جای آن را گرفت و چون باز در حمله مغولان ویران گشت این بار نیشابور به محل قدیم خود عودت یافت . بنابراین خواه عطار در شادیاخ و خواه در کدکن که هر دو از اعمال نیشابور بوده اند , ولادت یافته باشد وی منسوب به شهر نیشابور هست و اینکه حاج خلیفه او را در چند مورد از کتاب خود همدانی شمرده البته درست نیست . ابي بكر ابراهيم مرد بيدار دل,خدا شناس و طريقت دان بود,در نيشابور به دارو فروشي مي پرداخت ومحترم ومعزز مي زيست.

همسر ابراهيم,زني پاك نهاد,خداپرست,زهد پيشه وزاهد منش بود كه بيست وچند سال آخر عمر را به خلوت نشست بود,در را بر كس وناكس بسته وتنها به پرستش خداي يگانه مي پرداخت(خسرونامه چاپ تهران).

اين زن وشوهر دين دار,به دامن عنايت پيامبر گرامي اسلام دست زدند وبه شرف نام عزيزش,پسر را " محمد"  ناميدند "ابو حامد" كنيه اش كردند:

 

آنچه آنرا صوفي آن گويد بنام

 

ختم شد آن بر محمد والسلام

 

 

من محمد نامم واين شيوه نيز

 

ختم كردم چون محمد اي عزيز

 

                                                           

ابو حامد محمد,در شهر نيشابور پرورش يافت,به استاد سپرده شد,علم وفضل آموخت و" فريدالدين" لقب يافت.  سالهای کودکیش به احتمال قوی در اواخر عهد سنجر گذشت . در فاجعه غز (548) که نیشابور و خراسان به دست آن ها افتاد فریدالدین محمد شش یا هفت سالی بیشتر نداشت . ماجرا یک شورش خشم آلود مشتی تر کمان شبانکاره بود – که از ناچاری با سلطان به چالش برخاسته بودند . فقط بی تدبیری سلطان  و امیران در گاه آن را به یک فتنه خونین تبدیل کرده بود – فتنه غز , حادثه چنان عظیم , چنان موحش , و چنان درد ناک بود که نمی توانست در خاطر کودک خردسال تاثیر درد انگیز خود را باقی نگذاشته باشد .

چند سال بعد وقتی فتنه غز فروکش کرد و پایان یافت فریدالدین محمد دوران مکتب را می گذرانید . در خانه و شاید در مکتب نیز او را نه محمد , بلکه محمشاد یا چیزی شبیه آن که درآن نواحی به جای محمد بکار می رفت , می خواندند. در شادیاخ یا نشابور , هر جا بود محمشاد از آنچه در آن ایام در مکتب ها آموخته می شد بهره می گرفت .خط و حساب و قرآن – با مایه یی از شعر و ادب عصر . درین مدت خراسان بارها دست به دست شده بود . سنجر از اسارت غز رهایی یافته بود . به تختگاه خود در مرو بازگشته بود , و به اندک فاصله از اندوه دوران اسارت وفات یافته بود (552) . بعد از او خراسان بین خویشان و سرکردگان سپاه او دست به دست شده بود . با این حال قحطی و ویرانی همچنان بر تمام آن سایه انداخته بود . بازگشت سنجر تجدید عمارت آن را ممکن نساخته بود . جنگ های خانگی آن را همچنان به دست قحطی و بیماری رها کرده بود . وحشت و اضطراب سالهای هرج و مرج همچنان بر سراسر آن سایه انداخته بود .

فرید الدین محمد , این وحشت و اضطراب را هنوز در اعماق قلب و روح خود احساس می کرد . سالهای بعد , در مکتب و مدرسه , تجربه های تازه یی برایش حاصل می شد . در مدرسه با دانش های عصر آشنا می شد و در داروخانه پدر اسرار حرفه او را می آموخت . با این حال خاطره سالهای غز , قریحه شاعرانه یی را که از همان ایام در خاطر او می شکفت در خط احساس درد و دغدغه می انداخت . یاد آن ایام به وی خاطر نشان می کرد که دنیای او در حال فرو ریختن و در هم شکستن است . وقتی آن ماجراها را به یاد می آورد , خود را دچار کابوسی هولناک می یافت . همه چیز را محکوم به نیستی , همه چیز را در معرض تزلزل , و همه چیز را در کام فنا می دید .

در همان سالها که او دوران مکتب را می گذرانید , واقعه غز عده یی از غارت زدگان شهر را از شدت هول به صاعقه جنون دچار کرد . عده یی را به خاموشی ناشی از بهت , یا تند زبانی ناشی از بیطاقتی دچار ساخت . بی نظمی بیشتر اعتراض بیشتر را در خاطرها بر می انگیخت و اعتراض بیشتر جسارت بیشتر را طلب می کرد – که جز دیوانگی یا دیوانه نمایی هیچ چیز آن را قابل تحمل نمی ساخت . عده یی ازین دیوانه  نمایان , عاقلان واقعی بودند اما در پرده این جنون الهی که به آن شهرت پیدا می کردند , سخنگویان جناح معترض جامعه می شدند . نه فقط ارباب قدرت , بزرگان عصر و حتی عالمان شهر را مسوول آن بی نظمی ها می خواندند , بلمه احیانا بر دستگاه آفرینش -  که درنزد اکثر مردم قدرت ناسزایان و عجز و ضعف ارزانیان ناشی از مشیت واقع در ورای آن بود – نیز بی پرده یا در پرده اعتراض می کردند .در گیر و دار این احوال که در نیشابور مدرسه ها ویران , مسجدها بی رونق و بازارها دچار رکود بود , عطارزاده جوان اشتغالی را که پدرش به کار داروخانه داشت با نظر تعجب و تحسین می نگریست . برای فریدالدین محمد که در سال 553 تدریجا به بلوغ نزدیک می شد جاذبه داروخانه کمتر از مدرسه نبود

 

دوران نوجواني وجواني

 

درگيروداري كه در آن روحانيان وصوفيا پيوسته تلاش ميكردند تا بر پيروان مكتب خود جمعي تازه بيافزاييند ,عطار مي باليد وبزرگ ميشد به ستيزه هايي كه شافعيان با حنفيان واشعريان با كراميان وديگر فرقه هاي مسلمان با يكديگر داشتند; مي نگريست وبصفا ويكرنگي واتحاد ويگانگي,بيشتر دلبستگي مي يافت وچنين يود كه ديگر ازجنگ " هفتادو دوملت" آزرده خاطر گشت ودرپي كشف حقيقت بر آمد واز كساني كه " ره افسانه " ميزدند,بيزاري گرفت وكوششي شي گير آغاز كرد تا بتواند از رهگذر آن دل را صفا دهد وجمال دلدار را درآيينه جان بنگرد واز اين غوغاها كه شهر نيشابور را به پادرمياني پيشوايان مذهبي,پركرده بود;رهايي يابد .پس به جستجو درآمد ودر جهان آفرينش,به انديشه نشيت وكوشيد كه نخست خود را بشناسد واز رهگذر آن به خدا شناسي نايل آيد.اين جستجو گري از يكسووسخنان پدرش " ابي بكرابراهيم " كه خود به تصوف گرويده بود,از سوي ديگر, باعث شد كه عطار سوي دير مغان در پيش گيرد واز همان سالهاي نخستين زندگي به " درويشان " توجه كند ودر احوال وآداب ايشان,به تفكر در آيد.

انديشه ژرف گراي وتابناك عطار كه با بينشي تيز بين در آميخته بود,اندك اندك وي را به " تصوف " روي آورساخت وسخن سراي نيشابور,در كار درويشان بذره شكافي پرداخت وبا باريك بيني, روش آنان را به بررسي گرفت وسر انجام شيفته انان شد وبه صوفيان دلباخت وبه شيوه آنان گرويد.اما چون انديشه اي سحر آفرين وطبعي گوهرزاي داشت,استاد نديده,به كرسي استادي رسيد ودرس نياموخته,ره آموز صد مدرس شد. فریدالدین محمد که در سال 553 تدریجا به بلوغ نزدیک می شد جاذبه داروخانه کمتر از مدرسه نبود . ولي عشقی مر موز او را بسوی خانقاه , وزندگی صوفیانه , می کشاند اما بیشتر دوست داشت راه خانقاه را از میان مدرسه یا بازار پیدا کند . همان اندازه که در مدرسه صرف اوقات کرده بود , در داروخانه هم رفت و آمد کرده بود و بازار و مدرسه هر دو برایش جاذبه داشت . در هر دو جا می توانست راه خود را بسوی آفاق تفرید و تجرید که راه صوفیان و طرق اولیا و قدیسان بود بگشاید . اما داروخانه پدر راه نزدیک تر و ایمن تری را پیش رویش می گسترد . از راه داروخانه به عرصه بازار راه می یافت با محترفه و طبقات عامه که از دسترنج خود نان می خوردند , آشنا می شد با طبقات رو ستایی که کالای خود را به شهر م یآوردند گفت و شنود پیدا می کرد و می توانست از راه معالجه بیماران آلام انسانی و احوال نفسانی خلق را در ک کند – و بدینگونه در آفاق انفس سیری را که در آفاق و انفس برایش ممکن نمی شد وسیله یک سلوک بی سیر سازد .

فریدالدین محمد , که در مدارس نیمه ویران و در نزد علما و مدرسان افسرده دل و مصیبت دیده شهر , علوم رایج عصر را از فقه و قرآن تا طب و فلسفه آموخته بود , از مدرسه رخت به دکان کشید – به داروخانه پدر . در اینجا "فرید" فرصت تازه یی برای شناخت داروها , تجربه در کار درمان بیماری های شایع در ولایت و آشنایی با آلام طبقات ضعیف اهل شهر و روستا یافت . استفاده ازین فرصت وی را به نیک و بد زندگی عامه آشنا ساخت , مطالعه کتاب های طب و دارو شناخت را که لازمه مهارت در حرفه بود بر وی الزام کرد ; و برای گرد آوردن گیاهان دارویی به جستجو در طبیعت , در کوه و صحرا , واداشت . هر چه بیشتر درین زمینه مطالعه و تتبع کرد حذاقت بیشتر یافت و بر رونق و اعتبار داروخانه پدر افزود .

در همان حال فراغت های نادری را که در خانه یا صحرا برایش حاصل می شد صرف مطالعه کتاب های صوفیه و اشتغال به تمرین در شعر و شاعری می کرد . از مطالعه مطالعه کتاب های صوفیه یاد داشت های جالبی در احوال و مقامات زهاد , وعاظ , و اولیا مشایخ جمع می آورد که مرور بر آنها برای خود وی هم عبرت افزا و تفکر انگیز بود . در زمینه شعر و شاعری در آن اوقات اوحد الدین انوری شاعر درابر سنجر هنوز شهرت و قبول بیمانند داشت – و فرید عطار البته از تاثیر سبک و اندیشه او بر کنار نبود . اما آشنایی با شعر سنایی که حتی انوری را به رشک و تعریض انداخته بود , با طبع او که مایل به شعر وعظ و تحقیق بود بیشتر سازگاری داشت . شعر خاقانی که در همان سالهای مکتب , یک قصیده معروف او در رثای محمد بن یحیی , در شهر دست به دست می شد , سر مشق های تفکر انگیزی در زمینه شعر وعظ و تحقیق به وی ارائه می کرد . تعدادی از شاعران دیگر عصر , کسانی چون ظهیر فاریابی , مجیر بیلقانی , فلکی شروانی و جمال الدین محمد اصفهانی هم در ین ایام در همین زمینه گه گاه اشعار جالب می سرودند . فرید عطار , تحت تاثیر تمایلات زاهدانه خویش و به اقتضای معمول عصر , به شعر وعظ و تحقیق گرایش یافت و بر خلاف بسیاری ازین شاعران به دربارهای عصر و مجالس اعیان ولایت هم علاقه یی نشان نداد و از ارتباط با آنها خود را کنار کشسد . داروخانه برایش از درابر فرمانروایان جالب تر بود . حتی وسوسه مدرسه و قیل و قال مساله هم که کامیابی در آن برایش دشواری نداشت خاطرش را جلب نمی کرد . از تصوف که بیش از هر چیز خاطرش را به خود می کشید شیوه قلندر و راه اهل ملامت را بیشتر می پسندید . این گرایش به او الزام می کرد تا به خرقه زهد در نیاید و در زی و لباس عوام خلق , در میان آنها نفس زند و معاملات روحانی خود را بر خلق آشکار نکند . ازین رو سالها گذشت و او همچنان در دکان خویش دست بر قاروره و نبض رنجوران و فقیران و دل با عوالم معنوی و احوال مقامات اهل تصوف داشت . چیزی که او را از این هر دو مشغولی باز می آورد و فراغت گونه یی می داد شعر بود که در آن , هر روز مایه و پایه بلندتر می یافت .

هنوز سی ساله بود که در زمینه زهد و تحقیق شعر او درد آمیز , عبرت آگند و تفکر انگیز بود . مرگ اندیشی و دغدغه زوال و فنا در همان ایام چنان بر خاطر جوانش چیره بود که در سنین سی سالگی خود را در "نیمه شصت" از عمر می یافت . گویی سایه مرگ و فنا را که دیگران در سنین پنجاه و شصت سالگی در دنبال خویش می یابند او از همان سی سالگی در تعقیب خویش می دید . اندیشه اغتنام وقت که لازمه چنین ادراک پیش از وقت نیز هست در ایام در شعرش گاه التزام توبه و گاه – به ندرت – التزام لذت جویی را الزام می کرد .

سال ها بعد که عمرش از چهل هم گذشته بود , ظاهرا اشتغالش بیشتر در نظم کردن قصاید زهد آمیز و غزلهای صوفیانه بر شیوه سنائی غزنوی بود – و در ین هر دو زمینه نیز آثار ارزنده و دلاویز به وجود آورد . درین مدت غیر از مثنویات سنایی که شهرت بعضی اجزای آنها خاطر فرید الدین محمد را به تقلید و تتبع آنها جلب می کرد منظومه یی چند که از شاعران اران و عراق به خراسان می رسید نیز علاقه وی را بهنظم مثنویات می افزود . شاید تحفه العراقین خاقانی و مخزن الاسرا نظامی هم در همین ایام به خراسان رسده بود . در واقع در همین اوقات یا چندی بعد که مسافران ری و عراق اشعار نظامی را به خراسان آورده بودند و عوفی مولف تذکره لباب الباب نمونه هایی از نظم نظامی به دست آورده بود . چنان پیداست که از همین ایام تا نزدیک به پایان عمر اوقات عطار , بیشتر در نظم مثنویات گذشت و تقریبا تمام اندیشه او درین سی یا چهل سال پایان عمر صرف تامل در حالات و مقامات روحانی , مطالعه در احوال و اقوال مشایخ و تفکر در مقالات ابدال , مجذوبان , و اولیا گشت .

در تمام این مدت , شیخ بازار , خود را از رویدادهای عصر بر کنار نگهداشت . شایعات مربوط به قران کواکب و بروز طوفان که حکم انوری در آن باب معروف است , و همچنین ماجراهای مربوط به منازعات خوارزمشاهیان و خراسان , حتی ظهور سلسله شیخ کبری و اختلاف خلفای او با مشایخ خراسان که در نیشابور رویدادهای روز محسوب می شد هیجانی در او برنینگیخت . چون اندک اسباب معاش برایش حاصل بود از اینکه اسباب معیشت را از مستمری پادشاهان یا از وجوه اهل مدرسه و فتوح اهل خانقاه بجوید فراغتی داشت . معاشرتش ماورای دیدار خویشان و دوستان بازار و محله , تقریبا منحصر به دیدار مشایخ و زهاد عصر بود . جز این هیچ نشانی از هر روزینه او در اشعار و نوشته هایش باقی نیست .

با این حال عزلت جوی و انزوا طلبی وی را از دیدار با شیخ مجد الدین بغدادی صوفی و عارف خوارزمی که مقیم نشابور بود مانع نمی آمد . اما با او , یا شیخ و مرشد او نجم الدین کبری که مجد الدین در خراسان نایب و نماینده او محسوب می شد رابطه مریدی و مرادی نداشت حتی مجد الدین وقتی شیخ بازار به دیدارش می رفت , او را همچون یک شیخ کامل و سالک واصل با نظر تعظیم تلقی می کرد . یک بار که عطار به دیدنش رفت مجدالدین او را به کنایه از مردان خدا خواند. ظاهرا احوال عطار نشابور در آن ایام او را زاهدی متعبد و صوفی یی عاری از دعوی نشان می داد .

در همین سالهای آخر عمر , دیدار بها ولد بلخی واعظ و زاهد معروف خراسان و ماورا النهر برای او مایه شادی و دلنوازی شد . بر وفق روایات مقارن هجوم مغول به ماورا النهر که بها ولد به همراه خانواده خویش از طریق خراسان به بغداد و حج می رفت در نشابور با شیخ عطار دیدار کرد . عطار , جلا ل الدین محمد فرزند بهاولد را که در آن هنگام کودکی نا بالغ بود تشویق کرد و نسخه یی از اسرار نامه خویش را نیز به او هدیه کرد . تاثیری که اسرار نامه و سایر آثار عطار در کلام مولانا باقی گذاشت احتمال وقوع این ملاقات را تایید می کند . با آنکه در آثار مولانا و در هیچ یک از نوشته های عطار به این واقعه اشارت نیست قراین گونه گون هست که این ملاقات را از لحاظ تاریخ قابل قبول نشان می دهد .

نیم قرنی بعد از فاجعه غز (548) فرید عطار به آستانه شصت سالگی نزدیک شده بود – موضعی از عمر که از نیمه شصت سالگی بدان می اندیشد و لاجرم  پنجاه و هشت سالگی (598) برایش با شصت سالگی چندان تفاوت نداشت . اکنون در بازار نیشابور و در بین کسانی که به داروخانه می آمدند شیخ خوانده می شد – شیخ عطار نیشابور . اوقاتش بیشتر در نظم مثنویهای عرفانی یا در تفکر در تنسیق مطالب آنها مصروف می شد . زهدی عاری از ریا در دامنش چنگ زده بود و هر روز او را بسوی عزلت بیشتر می برد – و نسبت به دنیایی که پیرامون او غرق غفلت و جویای لذت بود بی اعتناتر می کرد .

ده و دوازده سالی بعد , که شیخ خود را در قله عمر هفتاد می یافت در شهر خویش تقریبا غریبه بود . آشنایان و همسالانش در گذشته بودند , و در پس آنها نسلهای تازه در رسیده بود , نیشابور حکام و عمال و طلاب و زهاد تازه ی پیدا کرده بود که شیخ پیش از آن آنها را ندیده بود و در آنها به چشم دوستی نمی نگریست . قدرت به دست پادشاهان خوارزم افتاده ود و قدرت مخوف خوارزمشاه – سلطان علاالین محمد – نیشابور را به شدت در کام استباد خویش می کشید .

شیخ عطار با دنیای عصر تقریبا هیچ رابطه یی نداشت . در خلوت انزوای او , در مسجد یا خانه , چیزی جز اندیشه خدا راه نداشت – خوف عاشقانه , رجا عاشقانه , و عبادت عاشقانه . نسبت به بیماران خویش شفقت پدرانه را هرگز گم نکرده بود اما خود او غرق در رویاهای صوفیانه بود – رویاهای صوفیانه یک سالک بی مرشد , یک شیخ بی خانقاه . اندیشه این جستجوی عاشقانه در خواب و بیداری , در خلوت و در بین عام خلق او را دنبال می کرد . دلنگرانی او خدا بود – یاد او هرگز خاطرش را ترک نمی کرد . این عظمت بی پایان نامرئی هدف تمام احساسات , تفکرات و رویاهایش بود . او را می جست , او را دنبال می کرد و می خواست در آن فانی و مستهلک شود .

در غزلیات خویش هر چه از عشق می سرود مربوط به این لایتناهی دسترس ناپذیر بود – که غزل او را قلندرانه , نومیدانه و احیانا بی بند و بار می کرد در منظومه یی که به نام اسرار نامهخ سرود , رازهایی را جستجو می کرد که می تواند او را تصفیه کند , از آلایش ها بیرون آورد و شایسته عشق وی سازد . در آنچه به نام تذکره الاولیا جمع آورد رد پای پویندگان راه خدا را دنبال کرد – با شوق و آرزویی که لفظ به لفظ این اثر آن را بی نقاب می کرد . در الهی نامه هر چه را ما سوای او بود , افسانه , پندار و یا رمزی از عظمت و کمال بی انتهای او نشان می داد . در مصیبت نامه , در جستجوی ره یافت او به دامن هر نبی و هر ولی دست زده بود و در منطق الطیر به دنبال مرغ سلیمان تا آستانه فنا به پیشگاه او راه یافته بود – و با این حال عشق او , وصل و فراق او , و قرب و بعد او روزها و شب ها خاطرش را  در رویاهای طلایی فام  عاشقانه مستغرق  می داشت .

     از فاجعه غز (548) تا فاجعه معول (618) هفتادسالی می گذشت و درین مدت عمر شیخ لااقل به حدود هفتاد و هشت رسده بود . اما طول      مدت استغراقش در عزلت و زهد و ریاضت , نیروهای جسمانی او را به شدت و بیش از اقتضای این عمر به تحلیل برده بود . در این سنین اگر      هم می خواست ار آنچه در بیرون از عزلتکده او روی می دهد آگهی به دست آورد , چشم و گوش و زبانش دیگر یارای آن را نداشت – وجان      و دلش در حالی بود که جز عشق دیدار , و شوق دریافت لقا محبوب هیچ چیز علاقه اش را بر نمی انگیخت .

 

نحوه شهادت عطار

 

نیشابور در کنار شادیاخ در فاصله حمله غز ها تا حمل مغول دوباره به عظمت و قدرت گذشته اش دست یافته بود . باروی شهر مرمت شده بود , بازارش دوباره رونق یافته بود و "احداث" و "مطوعه" اش که در ثغزها اوقات می گذراندند درین فاجعه برای دفاع از آن , بازگشته بودند , آمادگی نشان می دادند . از وقتی شهر هدف هجوم واقع گشته بود , جوانان نیشابور با جنب و جوش فوق العاده یی آماده درگیری با "کفار" مهاجم بودند . بر خلاف دوران غز که نیشابر در آن ماجرا غافلگیر شد , این بار بدون هیچ تردید و تزلزلی با مهاجم به چالش و مقاومت ایستاد . در مقابل خود باختگی سلطان محمدکه با ضعف و خواری از پیش سپاه چنگیز گریخته بود و ماورا النهر و خراسان راعرضه قتل و کشتار دنبال کنندگان خویش ساخته بود , احداث غیرتمند خراسان در شهرها در ایستاده بودند – و در نیشابور که خاطر هجوم غز را هوز به خاطر داشت برای آنها تسلیم به مهاجم کافر و وحشی غیر ممکن بود .

بالاخره شهر به محاصره افتاد و محاصره طول کشید . از هر دو جانب کوشش و کشش در میان آمد . مغول تا اینجا با چنین مقاومت سر سختانه یی بر نخورده بود . اهل نیشابور حتی یک تن از عزیز کردگان چنگیز را که داماد "خانگ نیز بود کشته بودند . لاجرم بی آنکه این مقاومت در هم بشکند پیشرفت قوم به آنسوی خراسان ممکن نبود . ازین رو در دفع آن از جانب آنها به جد تمام پافشاری شد .

     سرانجام شهربا شادیاخ , به دست دشمن افتاد (صفر 618) و عرضه غارت و کشتاری بی امان گشت . طی دو هفته به خون کشیده شد ,      تمام آن به غارت رفت , بکلی ویران شد و تقریبا با خاک یکسان گشت و تبدیل به دشت و بیابان شد . هیچ کس از مرگ که در موکب خان      مغول از هم سو روان بود نرست . معدودی صنعتگران و محترفه هم که از دیگران جدا شدند و به درگاه خان فرستاده شدند زندیگیشان مرگ      واقعی بود .در شادیاخ هر کس از بیغوله ها مجال فراری یافت در دم دروازه های ویران به اسارت قوم افتاد .

عطار پیر , فریدالدین محمد شاعهر و عارف سالخورده م در همین احوال بنا بر مشهور بر دروازه شهر به دست مغول به قتل آمد . در صحت این قول جای حرف است اما چنان می نماید که با وجود ناتوانی و بی دست و پایی که عمر طولانیش وی را بدان محکوم کرده بود , برای فرار و رهایی برای هیچ کس ممکن نبود .

عطار در سال 618 هجري بدست سپاهيان مغول به شهادت رسيد.قديمي ترين ماخذ درباره پايان كار عطار روايت ابن الفوطي است كه ميگويد " واستشهد علي يدالتتار بنيسابور" كه به موجب آن معلوم مي شود كه عطار به مرگ طبيعي نمرده و شربت شهادت نوشيده و محل قتلش نيشابور مي باشد.

خانه و داروخانه او مثل هر چه خانه و دکان دیگر که در شهر بود به ویرانی کشیده شده بود . زن و فرزندانش هم ظاهرا از کشتار نرستند . آنچه او از آن به "ده ما" تعبیر می کرد و به احتمال قوی زادگاه پدر و پاره یی مزرعه در خارج از شهر بود , سرنوشتش نامعلوم ماند . ارتباط دهها درین مدت با شهر قطع بود اما ده ها هم کمتر از شهر ها غارت نشده بود ند .

شهر چنان غارت شده بود که از آن جز تعدادی خرابه ها ی دود زده , چیزی نماند . در سراسرویرانه بازمانده از آن جز بانگ سگ و خروس و زوزه گرگ وشغال هیچ صدایی شنیده نمی شد . آنها را هم کینه جویان وحشی خوی , از دم تیغ گذراندند. عطار پیر , که در کودکی از فاجعه غز جان به در برده بود, در فاجعه مغول بسختی جان سپرد .

درباره نحوه شهادت شيخ فريدالدين عطارگوناگون نوشته اند، علي صفي(متوفي939)مي نويسد:" چون هلا كوخان درنيشابور قتل عام كرد يكي از مغولان تاتار دست شيخ عطار گرفته بود ومي برد كه اورا درقتل عام سر از تن بردارد وشيخ در آن حال وقت خوش بود.توجه غلبه كرده روي به قاتل كرد وگفت:

به اين كه تاج نمدي برسرنهي وتيغ هندي بركمربندي وازجانب تركستان به مكرودستان برآيي پنداري ترانمي شناسم . پس درآن محل تيغ ازنيام بركشيدوشيخ برسرپانشانيدوشيخ بالبداهه اين رباعي گفت:

 

دلدار به تيغ دست برداي دل بيـــن

 

بـــربند ميـــــان وســرپـاي نـشين

 

 

وآنگه به زبان حال ميگو كه بنوش

 

جام از كف ياروشربت باز پسين"

 

ويا شيخ بهائي مي نويسد: :"وقتي لشكر تاتار به نيشابور رسيد واهل نيشابور راقتل عام مي كردند ضربت شمشير بردوش شيخ عطاررسيد باهمان ضربت ازدنيا رفت، نقل كرده اند كه وقتي خون از حراقش مي ريخت ومرگش نزديك شده بود شيخ با انگشت خود ازخون خود برديوار اين رباعي رانوشت.

 

دركـــــوي تورسم فرازي اينســت

 

مســــتان تراكمند بازي اينست

 

 

بااين همه رتبه هيچ نمي يارم گفت

 

شايد كه ترابنده نوازي اينست "

 

                      

    در هرحال از ملک و خانه و ثروتش جز ویرانه یی نماند . اوقاتش که صرف مطالعه و تفکر و نظم شعر می شد آشفته شد و در یک فاجعه             چاره ناپذیر به پایان رسید . از هفتاد هشت سال عمری که آن را درعشق خلق وخالق بسر برده بود جز نام چیزی برایش نماند. آنچه ماند           نوشته هایی بود که نسخه هایش مدتها قبل ازین حادثه به شهرهای اطراف رفته بود یا همراه معدودی گریختگان از شهر برده شده بود – یک    کتاب نثر , یک دیوان شعر, وچند منظومه مثنوی که حاصل تمام یک عمر زهد , یک عمر ریاضت , و یک عمراندیشه وعشق روحانی بود . عمری    که بدینگونه در میان دو فاجعه خونین گذشت آیا مایه تعجب است که حاصل آن اینهمه درد آلود , پر سوز و آکنده از مرگ اندیشی باشد؟بیشتر    این عمر را عطار در نوعی عزلت سر کرد – اما عزلت او بکلی قطع ارتبط با خلق نبود.

 

نام آثار

 

 درمورد آثار گرانبهاي عطار مي توانيم به مقدمه اي كه خود عطار در ابتداي مختار نامه(مجموعه رباعيات خود)كه در اواخر مراحل خويش تدوين كرده اشاره كرد,كه آثار خود را اينگونه نام مي برد:

     "چون سلطنت خسرو نامه در عالم ظاهر گشت و اسرارنامه منتشر شد وزبان مرغان طيورنامه ناطقه ارواح را به محل كشف رسيد وسوز        مصيبت مصيبت نامه از حد وغايت در گذشت و ديوان ,ديوان ساختن تمام داشته آمد و جواهر نامه و شرح لقب و شرح القلب( كه هردو               منظوم بودند)از سر سودا نامنظوم ماند كه خرق و غسلي بدان راه يافت...".گذشته از الاهي نامه كه نام اصلي ان در نظر عطار خسرونامه      بوده است و بعد ها به عنوان الاهي نامه يافته,عطار منظومه بسيار مشهور ديگري هم داردبه نام مقامات طيور كه بعد ها به منطق الطير         شهرت(1).

     (1) زبور پارسی, محمد تقی شفیعی کدکنی, به نقل از مختارنامه 1370

تفكرات مذهبي

 

عطار مردی است با ایمان قوی ومسلط بر آیات واحادیث. نخستین موضوعی که در مطالعه ی آثار وی محقق می گردد وسعت نظر واحاطه و اطلاع او به آیات واحادیث و قصص قرآن است. مثنویهای وی که در مورد تحقیق است , مشحون به مضامینی است که از آیات قرآن واحادیث سرچشمه گرفته است وگاه به روایت شادروان فروزانفر(1) مسائل فقهی و مضامین مستفاد از علم کلام در شعرش پیدا می شود از آن جمله:

 

کسی را درضرورت گرمقام است

 

شود حالی گرمباحش گرحرام است (2)

 

 

که دیده است این عرض هرگز بکونین

 

کزو یک عقل لا یبقی زمانین(3)

 

                 

از پاره ای اشعارش چنین بر میآید که در نظر او علومی که در خور تحصیل ومدّاقه می باشد , عبارت است از: تفسیر , حدیث وفقه .

در مصیبت نامه می گوید:

 

علم دین فقه است وتفسیر وحدیث

 

هر که خواند غیر این گردد خبیث

 

 

مرد دین صوفی است ومقری وفقیه

 

گرنه این خوانی منت خوانم سفیه

 

 

این سه علم است اصل واین سه منبع است

 

هر چه بگذشتی ازاین لاینفع است(4)

 

                

بیت آخر اشاره است به حدیث نبوی:

اعوذ بالله من دعاء لایسمع وقلب لایخشع وعلم لاینفع(5). شیخ به پژوهش احوال واقوال عرفا ومتصوفه نیز بی میلی وافر داشته است. آثارش به ویژه تذکره الاولیاء مبین این قول است.

او معتقد است که علوم عقلی را درراه دین ورموز آن باید فدا کرد وسپس باید از روی حقیقت نه مجازی در راه عشق و شوق حق گام نهاد وسلوک  صوفیانه پیش گرفت.

عطار مردیست معتقد ومومن وپایه ی افکار عرفانی وموعظه های اخلاقیش مبتنی بر اصول شریعت است. او می گوید: به هر دینی که هستی بدان پایبند باش , جهود محکم ومتفن بودن بهتر از مردِ خامِ در دین ناتمام است.

 

جهودی در جهودی اینچنین است

 

ندانم چونست او که اهل دین است

 

 

هرآنچش بود تا یک دیده در باخت

 

ولیکن دل زدین خود نپرداخت (6)

 

                    

                 

عطار به شیوه گفتاری که درهرموضوع دارد , مطلب را به اندرز پایان می دهد. اینجا خطاب به انسان می گوید: ای کسی که در مقامرِ خاک همه چیزت را پاک باخته ای وموی سیاهت به سپیدی گراییده و جوانیت به پیری بدل شده ودل پر نور وچشم روشنت به غفلت در کنج گلخن دنیا طی شده است , ازکوی خرابات بیرون آی , باطل را ازپیش بردار وراه حق پیش گیر, حب مال وجاه فروگذار واز خود بگذر وقدم در راه دین نه.نفس کافر را که بت توست , بر زمین انداز ودرراه دین سستی مکن " که نستانند در دین جر درستی " . ای کسی که به غفلت سر نهاده ودرن خود را بر باد داده ای, اندوه نان و جامه وننگ ونام عام تا کی؟ ابجد معنی بیاموز , ودل را به نور شمع شریعت روشن گردان. از کبوتر خانه ی تنگ دنیا پرواز کن وسقف شب رنگ آسمان را بسوزان , تو با داشتن مال دنیا دیندار باید باشی. اما ندانسته مست ظواهر دنیا شده و جویای دینی. نمی دانی که این دو باهم تو را دست نمی دهد.ترک دو رویی گوی وسپاس یزدان به جای آر وبه یاد دار که بزرگی ونعمت وکاروبار پر رونق تو نتیجه ی فضل خداوندی است.بنابراین , کار در راه خدا وبرای خدا همیشه مفید است. 

عطار از بیان هیچ یک از اصول وآداب مذهبی فروگذار نمی کند. در باب نماز می گوید:

بدان نماز به خاطر خداوند به جای آورده نمی شود. او بی نیاز از همه چیز است. بلکه نماز تکلیف وتوشه ی راه آخرت است وبه تحقیق ادای تکلیف موجب توفیق. ولی نمازی که با اخلاص تمام وحضور قلب وتوجهخاص به حضرت حق باشد , مانند نمازی که حضرت علی (ع) به جای می آورد.

شیخ به نماز وعبادت صبحگاهان مردم را می خواند و می گوید:

     صبح دم به عبادت برخیزید ونماز به جای آرید. سلامتی وعافیت در سحر خیزی است وهدیه خداوند در طاعت صبحگاهی. دلی که بویی از       حقیقت برده است , معتاد به سحر خیزی است.

(1) جهان بینی عطار, دکتر پوران شجیعی, موسسه نشر ویرایش, بهمن73, ص 65,به نقل از شرح احوال ونقد وتحلیل آثار شیخ عطار,ص49

(2) جهان بینی عطار, دکتر پوران شجیعی, موسسه نشر ویرایش, بهمن73, ص 65,به نقل ازالهی نامه ص61

(3) جهان بینی عطار, دکتر پوران شجیعی, موسسه نشر ویرایش, بهمن73, ص 65,به نقل ازاسرارنامه ص 35

(4) جهان بینی عطار, دکتر پوران شجیعی, موسسه نشر ویرایش, بهمن73, ص 65,به نقل ازمصیبت نامه صص 54-55.

(5) جهان بینی عطار, دکتر پوران شجیعی, موسسه نشر ویرایش, بهمن73, ص 65,به نقل ازصحیح مسلم , ج5,ص 307

(6) جهان بینی عطار, دکتر پوران شجیعی, موسسه نشر ویرایش, بهمن73, ص 65,به نقل ازاسرارنامه, صص148-149

 

تفكرات عرفاني

 

مساله خدا مهمترين مساله علوم الهي وانساني خصوصا علم عرفان است.در واقع محور اين علوم ذات اقدس اله است كه هر علمي به اندازه اشتغالش به اين مساله وموضوع قرار دادن آن,شرافت علمي پيدا مي كند.از ميان همه علوم فقط علم عرفان است كه موضوعش اسما وصفات الهي است. وچون شرف علوم به شرف موضوعاتشان است وهمه چيز شرافتشان را از خدا گرفته واو شريف ترين چيز است,لذا علم عرفان را اشرف علوم ناميده اند. شعر عطار در نگاه نخستين ,گاه خواننده را مي رماند اما شكيبايي و قدري آمادگي روحي لازم است تا به درون اين باغ راه پيدا كنيم.غزل عطار,يكي از مهم ترين مراحل تكامل عرفاني فارسي است,يعني اگر ديوان شمس تبريزي را ناديده بگيريم ,غزليات عطار مهم ترين نمونه هاي غزل عرفاني فارسي است .مهم ترين اينگونه غزل ها - كه شيوا ترين نمونه هاي غزل عرفاني در زبان فارسي است- برهنگي اين غزل ها از اصطلاحات عرفاني است. يعني شاعر چنان بر تجربه روحاني خويش مسلط است و چنان با موضوع آميخته است كه نيازي به اصطلاحات فني تصوف احساس نمي كند.مهم ترين ويژگي غزل هاي عطار تناسبي است كه ميان صورت ومعني در اين آثار ديده مي شود. به همين در غزل عطار,خواننده,هيچ عنصري را زايد احساس نمي كند و انتخاب "تك بيت" از آن بسيار دشوار است.

تفكرات عرفاني عطار را در منطق الطير مي توان به خوبي مشاهده كرد.در اين اثرسمبليك هر يك از پرندگان، نمودار يكي از افراد جامعه انسانهاست كه دربندي كه خود پرداخته گرفتار شده وبه قفسي كه ازهواي نفس فراراه سير معنوي خويش نهاده فرو افتاده ودر زندان تن جان را اسير ساخته است.عطار تمام بيغوله ها، پرتگاهها وورطه هايي را كه دررهگذر سالك كمين گرفته، در طي داستاني بس دل انگيز پديدار ساخته وسرابهاي فريبنده را برشمرده است تا سالك، به كوير خود پرستي نيفتد ودردره هولناك آرزو سرنگون نشودوپاي بندديو هوس نماند. دراين اثر گويا، پرده پندار دريده شده وحقيقت گوهر جان نمودار گرديده است تا آن انساني كه شايسته پرواز به اوج آسمان انسانيت است، شناخته شود وفرق ميان اهريمنان فرشته رو وخوب چهرگان اهريمن خو، با پاكيزه خويان زشت رو ودريادلان خداجو، هويدا آيد.

 

تفكرات فلسفي

 

عطار گاهي سخناني مي گويد كه مي توانم از آن به انديشه (تفكرات) فلسفي تعبيركرد.البته بايداين انديشه يا فلسفه راازهمان نوع انديشه هاي ماقبل منطق ارسطويي دانست كه در تفكر عرفان گراي كهن به طور كلي يافت مي شود.چنين فلسفه اي در پي اثبات يا رد امري از طريق تعقل منطقي نيست.بلكه معرفتي را كه از راه شهود وبلاواسطه دريافته است با يقين واعتقادي پيامبرانه بيان مي كند.در تفكر فلسفي هدف از پيش معلوم ومعين است. راه هم از پيش براي او مشخص است.منطق اصولي وقواعدي دارد كه راه وصول به هدف را در پيش پاي عقل مي گشايد تا در طي طريق به سوي هدف گمراه نشود. اما در عرفان راه رفتن وانديشيدن فعل لازم است. از پيش نه هدف معلوم است ونه راه. هايدگِراز رَهكورههاي جنگلي مثال مي آورد.اين راهها مسير هايي است كه در طول راه پيچ مي خورند تا ناگهان به درختزاري غير قابل نفوذ ختم شوند.راههاي جنگلي از پيش وجود ندارد با كار وحركت درخت بُران جنگلي پديد مي آيد وبا آنكه همه به هم شبيه اند, اما در واقع از هم متفاوتند وهركدام راه به جايي مي برند. عرفان با راه رفتن آغاز مي شود طريقت راهي از پيش معلوم كه به هدفي از پيش معين برسد، نيست. راه با رفتن پديد مي آيد وراه مي شود. به همين سبب است كه: اَلطُّرُق اِلي الله علي عَدَدِ انفس الخلائق.

درست است كه غايت طريقت رسيدن به حقيقت است اما همانطور كه راهها مختلف است، اگر سالك به جايي نرسد كه ازحقيقت بازماند، حقيقتي كه هر سالك به آن مي رسد حقيقت خود اوست. حقيقت در زبان واحد است درارتباط با افراد وتفاوت آنان بايكديگر، نسبي ومتعدد ومتفاوت است. درعرفان بر راه بودن است كه اهميت دارد.به هدف رسيدن  به معني فناوازراه افتادن است.

عطار عارف است،راه ومقصد درهمين چشم انداز براي او مطرح است.مقصد مرغان در منطق الطير جستن پادشاهي است كه تنها نام دارد،هيچ نشاني ندارد.اين درحقيقت مقصد نيست،فرارمقصد است ومقصودي مجازي. به سبب همين مقصود ومقصدِ نامدارِ ناپيداست كه راه هم از پيش پيدا ومعين نيست؛نه از اندازه آن كس آگاه است نه كسي كه رفته از آن بازگشته است

 

گفت ماراهفت وادي در ره است

 

چون گذشتي هفت وادي درگه است

 

 

وانيامده درجهان زين راه كـــس

 

نيست از فرســـنگ آن آگاه كـــــس

 

 

چون نيامد باز كس زين راه دور

 

چون دهندت آگــــــهي اي نا صبور

 

 

چون شدند آن جايگه گم سربه سر

 

كــــي خبر بازت دهد از بي خبــــر(18)

 

درچنين راهي، بايد پاي گذاشت ونبايد توقع رسيدنبه پايان داشت چون راه عشق بي پايان است وآنچه اهميت دارد همين راه رفتن وحركت است واين گونه پاي در راه گذاشتن مستلزم درد است نه خردمندي وعطار هر نفسي را كه بي اين درد بگذرد تاواني بر نفس خويش مي داند:

 

پاي در نه راه را پايان مجوي

 

زانــــكه راه عشــق بي پايان بود

 

 

عشق را دردي ببايد بــي قرار

 

آن چنان دردي كه بي درمان بود

 

 

گر زند عطاربي اين سرّ نفس

 

آن نفـــس بر جــــان او تاوان بود

 

در چنين را عظيم بي نشان وناپيدا كرانه اي، همانگنه كه تشنه مولوي به سماع بانگ آب خوش مي شود، عطار هم رسيدن به بانگ درايي را دراين راه كاري عظيم مي داند.

تضاد ميان عقل وعشق در عرفان وتصوف عاشقانه تضادي است ناگزير كه جمع ميان آن دو ممكن نيست. عشق، مستي واز خود بي خود شدن وعقل هوشياري وبه خود بودن است، به همين حضور يكي از آن دو غيبت ديگري است.اين نكته ايست كه عطار نيز مانند بسياري ديگر از عرفاي ايراني بارها به آن اشاره مي كند:

 

يك شررازعين عشق دوش پديدار شد

 

طاي طريقت بتافت عقل نگونسار شد

 

           

عقل درآثار عطار اگر چه در مقابل عشق تحقير مي شود اما درارتباط با درن والهيات، به مناسبت گاهي ستايش مي شود وگاهي نكوهش. عقل تا انجا كه خاضع وتسليم دين ونقل است، ممدوح شمرده مي شود اما در آنجا كه در جستجوي مسائل مربوط به ماوراءالطبيعه بر مي آيد، مذموم است.سخنان عطار درباره عقل ودين، خالي از احتياط انديشي نيست. به نظر مي رسد بنا بر اقتضاي زماني گاهي لازم مي نموده استكه براي خطرات ناشي از سخنان بي پرواي مبتني بر تصوف عاشقانه خويش،تمهيداتي دفاعي بينديشد.عطار مقدمه مصيبت نامه را با دفاعي از شعر رو به پايان مي برد؛ شعري كه حكمت آميز باشد ومدح وهزل نباشد. ظاهرا بدان سبب كه شعر مدحي به خاطر گرفتن صله سروده مي شود،حكاياتي چند مي آورد كه دلالت بر قناعت وگردن خم نكردن در پيش خلق وبزرگان است.آخرين بخش اين مقدمه سخني است بر ترجيح دين بر فلسفه ونقد عقلي كه به اتكاء خود مي خواهد راه به حقايق ديني ببرد.اين همان عقل فلسفي است كه نظر به عقل كل دارد.اما عقل ممدوح از نظر عطارعقلي است كه مطيع شرع وتابع امر قُل است.عقل در اطاعت از اوامر شرع است كه مي تواند بندگي كند ودچار خطا وحيراني نشود ودر نتيجه رهبر وراهنما گردد:

 

عين عقل خويش را كن محو امر

 

تا نگردد عين عقلت محوخمر

 

 

عقل اگـــــرازخمرنا پيدا شــــود

 

كي به سرّ امر قـُـــل بينا شود

 

 

عقل را قـُــــل بايد وامر خـــداي

 

تا شود هم رهبر وهم رهنماي(19)

 

علم حقيقي كه سبب نجات مي شود، علم دين است كه شامل فقه وتفسير حديث مي گردد ومذد دين هم صوفي، مقري وفقيه است. اين سه علم حاصلش حسن اخلاق وتبديل صفات است. عطار با توجه به كتاب شفا ونجات بوعلي سينا واينكه خواندن شفا راه نجات نيست، فلسفه را در مقابل علم دين، بي حاصل مي شمارد(مصيبت نامه ، ص55). سخناني از اين دست البته بسيار فرق دارد با آنچه در متن كتابهاي عطار درباره عشق وطريقت ومباحث وابسته به آن مي آيد؛ وبه احتمال زياد مي بايست تمهيد محتاطانه اي باشد براي آزادي بيشتردرگفتن آنچه در متن مصيبت نامه آمده استونيز پرهيزاز خطر. اينكه هم صوفي را در كنار مقري وفقيه مي گذارد وهم عقل رابه جاي عشق در برابر دين مي گذارد وهم جلوتر از شعر تعريف مي كند وارزش آن را از طريق نقل تاكيد مي نمايد، خود بي دليل نيست، واين هم كه بعد از اشاره به سه علم، دين، فقه وتفسيروحديث آنها را اصل ومنبع مي شمارد وهر چه جز آنها را بي فايده مي خواند وبعد بلا فاصله اشاره مي كند كه اين را به سبب تهديد واز روي تقليد نمي گويد بلكه از ديده مي گويد، البته بسيار تامل بر انگيز است.  

با اين همه وقتي سخن از طريقت وحقيقت وعشق وتجربه هاي عرفاني است، ديگر جايي براي شريعت وتصوف زاهدانه ومرد دين به عنوان صوفي ومقري وفقيه مي ماند، ونه جايي براي عقلِ تابعِ امرِ قلُ . به همين سبب است كه يك معني از مسجد وصومعه به ميخانه رفتن نيز ترك ترسم تصوفِ زاهدانه وروي آوردن به مستي عشق وفرونهادن عقل وهوشياري است(ديوان عطار، ص209). در همين مستي وعشق وتحقق عوالم روحاني است كه عقل وانديشه از اريكه قدرت فرومي افتند وعاشق به چيزي آشنا مي شود كه به سخن در نمي آيد. چون در انديشه وعقل نمي گنجد واين تجربه اي است كه مرغان عطار در وصول به سيمرغ تجربه مي كنند وبا تحقق آن، بي تفكر غرق حيراني مي شوند.

خضوع وتسليم عقل در برابر شريعت آن است كه به قلمرو دل وجان تجاوز نكند ودر پي علتجويي وتبيين آنچه به متافيزيك مربوط مي شود بر نيايد زيرا چنين تجاوزي مسبب ايجاد شبهه، تزلزل وسرگشتگي وانكار واقرارهاي ناشي ازعدم يقين مي گردد. زيرا عقل قادر به درك حقايق امو مابعدالطبيعه وتبيين آنها نيست.به همين سبب وقتي سالك فكرت در سير انفسي خود به حضور عقل مي رسد واز او مي خواهد كه به سوي جانان هدايتش كند، عقل به ناتواني خود اقرار مي كند ونتيجه هاي نامطلوب دخالت خود درماوراي امكان را بر مي شمارد وسالك را به دل وجان حواله مي دهد.

     مصلحت انديشي كارعقل است. گذشتن ازعقل ورسيدن به دل، پاگذاشتن درعالم عشق وبي قراري وجنون است. اين عالمي است كه در آن عقل را راه نيست. غزلهاي عطارتعبير وتصويري ازاين عالم است به همين سبب درآنجا عقل در مقابل عشق همه جا تحقيرميشود .  

      درغزلهاي عطارسخن بر مدار عشق مي گردد، اگر گاهي صفاتي مثل " پير"، "پيش انديش" و"دوربين" براي عقل به كار مي رود ، در واقع    

      تعظيم عقل نيست ، بلكه تعظيم عشق وعرفان است تا درمقايسه با عقل بزرگتر جلوه كند.

 

پایگاه ایران تمدن